تبليغاتX
سمفونی مردگان
پرنده ی آتشین

نمیدونم دقیقا چه اتفاقی افتاد فقط احساس کردم برای چند دقیقه واقعا نتونستم نفس بکشم...می خواستم گریه کنم ولی دیگه اشکی باقی نمونده بود...پس فقط سعی کردم خودم رو از تو خلا بیرون بکشم...تو شوک بودم...نمی تونستم حتا پلک بزنم.لبام تکون نمی خوردن.دست و پاهام یخ کرده بود و هیچ احساسی نداشتم.چشمام می سوخت ولی توانایی پلک زدن نداشتم.تازه فهمیده بودم چی شده ولی به هر حال فهمیده بودم که آدما واقعا هویت خودشون رو از دست دادن ...بعضی از شما ها واقعا دوست داشتنی هستین ولی بعضی های دیگه تون واقعا چندش آورین...البته من میدونم که تو جز دوست داشتنی ترین دوستان منی...پس به خودت امیدوار باش و از آدمایی که نا امیدی رو به تو القا می کنن دوری کن اگر توانایی شکستش رو هم داشتی گردنشو تو دستات خورد کن .چون این جور آدما فقط جای تو رو تنگ کردن و هوایی که برای تنفس تو بوجود اومده رو بیخود غصب میکنن این جور آدما لیاقت زنده موندن رو ندارن ...میدونم که یک کلمه از حرفامو نمی فهمی ولی از اینکه منظورم رو تقریبا بهتون رسوندم خیلی خوشحالم...دیشب خیلی دلم گرفته بود نمی تونستم بخوابم خیلی وقته که این جوری شدم...بهترین دوست من الان داره زیر خاک هایی که دفن شده تجزیه می شه ولی از این موضوع واقعا خوشحالم که روحش سالم و آزاده...اگر نمی تونست با جسمش کنار بیاد ولی تونست روحشو پاک نگه داره...همه فکر می کنن که من خیلی سر حال و پر انرژی ام اما شبا اصلا خوابم نمی بره..فکر عزیز از دست رفته ام ولم نمی کنه ...نمی دونم زمان چه وقت همه چیزو حل می کنه...هیچ بهونه ای رو برای خندیدن از دست نمی دم ولی باز هم بعد از چند لحظه فکر کردن در مورد گذشته همون ناراحتی و تنهایی به سراغم میاد..میدونم با حرفام گیج و کلافه تون میکنم ...و شما دوست دارین هر چه زودتر خفه م کنید...ولی باور کنید آخرین امیدم رو دیگه از دست دادم و از شما کمک می خوام...تو زندگی م به خیلی ها امید واری دادم ولی حالا خودم درگیر شدم.... با چی؟ با کی؟ نمی دونم...شاید با خودم...شایدم....اووووپس.......اصلا نمی دونم چی دارم میگم....فقط تقاضای کمک دارم ....به من بگید شما آدما چرا وقتی کم میارید دروغ می گید؟چرا این قدر ترسو و بزدل شدین؟چرا اعتقاداتتون رو از دست دادین؟چرا همدیگه رو تنها می ذارید؟چرا کسی به سوالات من جواب نمی ده؟چرا من به جایی رسیدم که از شما کمک می خوام؟چرا بارون نمیاد تا تمام بیماری هارو از هوا پاک کنه؟علاوه بر جسممون روحمون هم بیمار شده....ما چی کار کردیم که نفرین شدیم؟چرا تر و خشک باید با هم بسوزن؟چرا دیگه با صدای بلند نمی خندیم تا خنده مون رو به هم انتقال بدیم؟شاید یه کم بیش از حد خود خواه شدیم....شایدم.......بازم موندم وسط راه...هیچ وقت به جوابش نمی رسم ....بازم تو شوک موندم....بازم به کمکتون نیاز مند شدم ...بازم یاوه گفتم....بازم خسته تون کردم....منو ببخشید...ولی فقط خواهش می کنم به سوالاتم جواب بدین...........................................................................................................(یکی از خاطرات قدیمی)

نوشته شده توسط هیمان در ساعت 11:50 قبل از ظهر | لینک  | 

رنگ ها در تلالوئی خاص به دنبال کشف زیبایی اند و ما چه ساده به آنها می نگریم . در فصلی پر از رنگ حس زیبایی ما انسانها می گوییم اه .باز سرما و باز برگ ریزان پاییز........هیچ گاه سر پر از غرورمان را نه به پایین انداخته و شکوه رنگ ها را دیده و هیچ گاه نیز چرخش زیبای برگ ریزان را ندیده ایم .......همیشه با حسی از گرفتگی و غم از پاییز یاد میکنیم نه رقص و زیبایی رنگ ها.......و پیچش برگ ها........زردی به تمام معنا خالص و پر از غرور و جذابیت...سبزی به زیبایی گذشت زمان.بی کرانگی قهوه ای ها و شکوه نارنجی و اوج غرور قرمز و حس پر از آرامش بنفش در رنگ برگ ها...این همه زیبایی را ما نا دیده می گیریم و با یک کلمه ی اه چه فصلی بادوباد...برگ ریزان...خاک و خاک...هیچ گاه به شوق برگ ها برای ریزش و تکاپوی انسان ها برای زیستن در فصلی دیگر پر از قشنگی نگاه نکردیم...به غیر از عده ای خاص اکثریت مردم به خصوص جوانان پاییزشان را با"اه دوباره پاییز"شروع می کنند .......اما به راستی که پاییز زیبا ترین فصل است و به تمام معنی مکمل سه فصل دیگر است...ریزش برگ هایش به خاطر آورنده ی جوانه زدن شکوفه های بهاری است.تنوع رنگش تنوع میوه های تابستان است...و سوز سرمایش به یاد آورنده ی زمستان ..حال دوباره بگوویید"اه پاییز...اه پاییز..."

نوشته شده توسط هیمان در ساعت 1:16 بعد از ظهر | لینک  | 

در تاریکی شب شبنم های وجودم را نثار روح ملکوتی فرشتگان کردم و بغضم را برای هوای خانه آزاد کردم تا شاید هوای خانه را در هوای دل تنگیم پیدا کنم.برای فرشته خواهم نوشت که تو در هوای خانه به یاد من باش و من در هوای دل تنگی به یاد توام ........سلام به تمامی ستارگان که آسمانیند و در زمین می زیند...امیدوارم که شما دل تنگ نباشید و راه حلی برای بر طرف کردن دل تنگیم به من معرفی کنید.

و حال دلیل دل تنگیم :

"غبار شهری در غم فرو رفته از نادانی ستارگان زمینی ...چه شده است دیوارهای شهر؟که ظاهری امن اما حصاری از وحشت و ترس برای او که امن می پندارد ستارگان زمینی دیگر را...او از دست داده تمام وجودش را که خود را در سیاهی شب به حصار شهر سپرد برای لحظه ای در خلوت شب .اما شبی دیگر تمام دیوارهای شهر پر از چشم است به طرف او...و ستاره نخواهد خوابید "

نوشته شده توسط آرتمیس در ساعت 12:35 بعد از ظهر | لینک  | 

به به چه می کنه این حافظ.....ایول ایول......نیت میکنی واسه........جواب عشقولی بهت میده "دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم/ نقشی به یاد خط تو بر آب می زدم/ابروی یار در نظر و خرقه سوخته/ جامی به یاد گوشه ی محراب می زدم...........".به قول دوستان این فال معنی ش اینه که من حتما دانشگاه صنعتی شریف قبول میشم....هر هر هر هر.........مهرگان هم تمام عشقش رو تقدیم به کارتی میکنه که مدرسه شون بهشون داده.........کارت همیار پلیس......ای بابا بچه ها هم واسه خودشون عالمی دارن ها..........ای جوونی کجایی که گمت کردم........این روزا سعی میکنم برم جلوی آینه و کر کر به خودم بخندم.........خیلی احمقانه ست ولی دیگران توصیه میکنن که این کار روحیه ی مضاعف به آدم میده.........آخه من نمیدونم این دلقک بازیا کجاش روحیه میده؟به جای این احمق بازیا میرم سراغ مجله ی چلچراغ و یه کم هر هر میکنم یه کم کر کر میکنم........بعد میرم سراغ درسام بعد یه کم با تلفن ور میرم وقتی میبینم هیچ خبری نیست یه "ایش ش"میگم و میرم در یخچال و باز می کنم یه چیزی کوفت میکنم و میام پیش کامی.....به به به به ......چه برنامه ریزی باحااالی ..........شما ان شا الله حتما امسال یکی از 10 نفر اول بچس کنکوری هستین که وارد دانشگاه های برتر ایران می شین.........امروز آلبوم عکس های قدیمی رو باز می کنم ...گریه می کنم ........گریه میکنم.........بازم گریه میکنم...برای خودم برای عزیز ترین دوستم که الان اینجا نیست.اون رفت و خاطرات و یادگاری هاشو واسه من گذاشت.....جمعه ها طبق وصیتش میرم و براش هری پاتر میخونم........آره........چیز زیاد عجیبی نیست ...خنده دار هم نیست.......وظیفه ی منه........به هر حال 5-6 سال رفیق بودیم .هم کلاس بودیم....همدم بودیم........وای خدا الان اون کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟روحش الان دیگه جدا شده.....چون چهلمین روز بعد از مرگش همین یه هفته پیش بود........و چقدر بده وقتی که به دیگران نیاز داری اونا تو رو تو حساس ترین لحظات زندگی تنها می ذارن ......نه بد نیست.........افتضاحه........نه نه......تاسف آوره...نا مردیه بی مرایه......از نظر من که چندش آوره.....به هر حال قربون خدا برم که باز پیشم بود.......خدا اگه تو نبودی من چی کار می کردم؟اصلا بودم؟می تونستم باشم؟دینگ دینگ................میرم در و باز کنم که یهوووووووووووووو وای آرتمیس با اون قیافه ی ضایع ش پشت دره....دیگه همه ی غصه ها فراموش می شه..میشینم با آرتمیس درد دل می کنم یه کم در باره ی بعضیا غیبت میکنیم تا روزمون شب بشه........خدا خوب موقعی رسوندش.........البته نا گفته نماند که آرتمیس داره از حسادت می ترکه چون من تصنیف تصویری دارم ولی اون نداره اونم از گروه 3 تفنگ دار......هر هر هر هر کر کر کر کر........میرم ناهار می خورم به آرتمیس میگم خبرایی که داره واستون تعریف کنه....قربونتوووووون.فعلا بای...

نوشته شده توسط هیمان در ساعت 11:57 قبل از ظهر | لینک  | 

به هنر دوستان عزیز یه توصیه می کنم که واقعا اگه بهش توجه نکنن یه عمر پشیمونی خواهند داشت..پسر عجب چیزی بود این کاست (دیدار شرق و غرب) .....من از دیشبه که دارم کف میل میکنم....چه می کنه این (کیوان ساکت) چه باحال با تار و سه تار کلاسیک میزنه......وای........ سعی کنید حتما کاست یا سی دی شو تهیه کنید...........پس یادتون نره! دیدار شرق و غرب کاری از کیوان ساکت با صدای فاضل جمشیدی........راستی کسانی که به موسیقی سنتی علاقه دارن برن دنبالش ......اگر هم علاقه ندارین بازم گوشش کنید چون واقعا محشره!!!باور نداری؟!؟به جهنم.........هر هر هر ....جای امیر ژوله خالی.......هر هر هر هررررررررررررر

نوشته شده توسط هیمان در ساعت 11:56 قبل از ظهر | لینک  | 

اقرار می کنم که امروز با همه ی مشکلاتش حالم از بقیه ی روزا بهتره.دیروز رفتم اداره ی پست تا بسته ی برگشت خورده ی عمو رو بگیرم آخه کتاب جدیدش چاپ شده و ایشون هم لطف کردن و کتاب جدیدشونو واسمون پستیدن.اسم کتاب "گرگ ها و آدم ها"ست .خودم تا نیمه های کتاب خوندم و تا اونجا هم خوشم اومد حالا بذار ببینم از بقیه ی کتاب هم خوشم میاد یا نه.......کتاب از"نشر دعوت"هست اسم نویسنده هم آقای "محمد نیکو بیان"هست .اگه کسی مایل به خوندن کتابه منتظر نباشه تا من بهش کتابو قرض بدم.اگه مایلید خودتون برید بخرید ...ایش ش ش ش ش.پشت جلد کتاب رو براتون می خونم... "انسان امروز در پرتو دانش به پیشرفتهای شگفت انگیزی دست یافته و نا شناخته های بسیاری را کشف کرده است ولی آنچه را گم کرده هویت انسانی خویش است!او کیمیایی را دارد از دست می دهد که حیات و اصالت او به آن وابسته است و آن کیمیا چیزی جز (محبت و عشق) نیست..."

نوشته شده توسط هیمان در ساعت 11:55 قبل از ظهر | لینک  | 

سلام سلام سلااااااااااااااااااااااااااااااام..............خیلی وقته که منتظر یه آپ قلنبم..........مردم بابا.......چقدر دیگه درس بخونم؟ایش ش ش ش .............شبا که اصلا خواب ندارم اصلا نمی دونم چه اتفاقی قراره بیفته.....نه میتونم درس بخونم نه میتونم به یه موضوع فکر کنم......فقط تا صبح به پوسترام خیره می شم احساس می کنم یه اتفاقی قراره بیفته و من باید منتظرش باشم...........دیگه کتاب هم نمی تونم بخونم........گیر کردم بین زمین و آسمون نمی دونم چه غلطی باید کنم..........دیروز بعد از ظهر هم تو باشگاه با یکی دعوام شد...اصلا نفهمیدم چی شد تو رختکن مشغول بیدیم که یهو دیدم یکی اومد طرفم........نوچه هاشم باهاش بودن.دیدم زل زده به من.....گفتم میتونم مشکلتونو حل کنم؟آخه خیلی ستم نیگا میکرد....با خودم گفتم الانه که هجوم بیاره......گفت:آره....مشکلم تویی.....برو بمیر........دیگه با فلانی نبینمتااااااااااا؟من نصفه بند کفشمو بسته بودم که خشکم زد........گفتم چی؟نمدیرم کیمدی؟خندم گرفته بود.....آخه یارو منو اشتب گرفته بود...چون یه موضوع اینجوری قبلا پیش اومده بود که خدارو شکر حل شد یارو فهمید خیلی اشتب گرفته.........خلاصه گفتم ببین من این روزا اصلا اصصاب مصصاب نرمااااااااااا؟!بیا برو کنار از تمرینام عقب موندم...یهو شونه هامو گرفت نگهم داشت گفت:منم اصلا از تو خوشم نمیاد فقط بگو حرفامو فهمیدی یا نه؟گفتم ببین روانی من اصلا حرفاتو نمی فهمم لطف کن با لهجه حرف بزن اینقدرم شر و ور نکن ..بعدم دستاشو با ضرب از رو شونه هام کنار زدم.......خلاصه نچه هاشم یه کم قار قار کردن .........همه هم داشتن مارو نیگا می کردن.منم جوش آورده بودم ....گفتم جوجه خروس(آخه موهاش عین خروس بود......چقدرم اس بود آخه این مدل مو دیگه قدیمی شده) اشتب گرفتی حالا هم منو عصبانی نکن چون من خیلی قاتیم 3 بار هم بابامو کشتم یه کاری نکن طوری بترکونمت که وقتی رفتی خونه نشناسنتااااا؟!ولی بازم حرف خودشو می زد......هر چی تو گوشش یاسین میخوندی عین خر هیچی حالیش نمی شد خلاصه دیگه آمپرم...........آره دیگه چشت روز بد نبینه خواهر دیگه واسم اصصاب مصصاب نذاشت ....نفهمیدم چی شد فقط دیدم دستمو محکم دور گلوش دارم فشار میدم..وحشی حیوون با ناخونای بلندش چنگم زد.....منم مچشو گرفتمو ناخونشو برگردوندم یکیشو شیکوندم میخواستم همچین بزنم تو اون دهنش.....که یهو ملت اومدن جممون کردن......داشت جیغ و داد می کرد فحشم می داد ......ولی این وسط دلم خنک شد .از اونجایی که با مسئول باشگاه رفیقم گفتم این یارو هم اشتباه گرفته مثه اون دیوونه......اونم داشت دختره رو آروم میکرد و بهش می گفت که یه بار دیگه هم این مشکل پیش اومده.....منم بهش نیش خند زدمو رفتم پیش بچس خودمون.......سوده رفیقم اومد طرفم و خندید گفت ای ول خوشم اومد .این دیوونه هم مثه قبلی اشتبت گرفته بود؟گفتم سوده اصلا حوصلتو ندارما؟یه چیز بت میگم خودتو بکشی ها؟ دیگه دیروز اصلا حس هیچی رو نداشتم سوده بنده خدا هم تا خونه رسوندم..من اگه بدونم این بی همه چیز که اینقدر شبیه منه کیه که دیگه زنده ش نمی ذارم اه ه ه ه ه ه...........

نوشته شده توسط هیمان در ساعت 9:34 قبل از ظهر | لینک  | 

اگه حوصله ی خوندن مشکلات شخصی و یاوه هامو ندارین پس لطفا اهمیتی به این متن ندین ..چون سر درد میاره............... سلام.........نمی دونم چی بگم از کجا بگم چه جوری بگم اصلا مگه نیازه که چیزی بگم؟؟؟؟؟؟..................شاید تو می گی آره......ولی اون یکی اهمیت نمی ده و می گه ...خب....نه...............راستش منم زیاد اهمیتی نمیدم .....چون احساس می کنم از بازگو کردن روزهایی که نبودم سر درد وحشتناک همیشگی به سراغم میاد..............بهتره با هم رو راست باشیم........چند وقتی می شه که آرتمیس مشکلی پیدا کرده و با خودش درگیری داره........قابل توجه بعضی ها باشه که من به قدری تو گوش این بشر یاسین خوندم که کف کردم.........اگر هم بعضی ها موفق به دیدن این آپ نمی باشند لطفا بعضی های دیگه................منظور (زوالخمار)عزیز و گرامی می باشد.......لطف کنن و بگن ....:اقا جون هیمان کف کرد از بس تو گوش این خر(البته دور از جونش)یاسین خوند.......به هر حال گویا دیگه مشکلش از نظر روحی روانی درست شد و قراره تا یک سال دیگه موش و گربه بازی در بیاره.............به هر حال فکر کنم الان این وسط منم که واقعا (شیزوفرنیم)اووت کرده..........به خدا دیگه نمی دونم چه غلطی کنم.......فحشام ته کشیده.....کل هیکل هم که فلج شده (خودم که پیری زود رس رو تشخیص دادم ) این قلبه هم که هر وقت بخواد تاپ و توپ می کنه هر وقت هم که حوصله نداشته باشه می ره مرخصی...............من که اهمیتی نمی دم..........آدما باید به هر حال به شیرینی زندگی عادت کنن دیگه نه؟؟؟؟؟؟این زندگی ما هم (خود بنده رو عرض کردم) که این قذه شیرین شده که دیگه دلتو می زنه.....شایدم خودمون شکرشو بیش از اندازه زیاد کردیم..............اینم یکی از محاسن پر جذبه ی زندگیه که وقتی چشماتو با صدای قار قار کلاغای خوش سیما که الان دیگه جای جوجه گنجیشکای تازه پر در آورده رو گرفتن باز می کنی .............بعد میگی:خب بابا سخت نگیر..مگه چیه ؟کلاغه دیگه............تا اینجا که خیلی عسل بود .....حلا اینجا رو گوش کن.......از روی تختت بلند می شی.....یه نیم خیز می ری زیر تخت تا هم زبون سالهای بچگی تو پیدا کنی.تا ببینی امروز چه اتفاقاتی سر راهت نشون میده..............البته قبل از اینکه از توی پارچه ی قرمز ابریشمی ش در بیاریش یه کم سرتو با کشش چند خمیازه می خارونی و بعد از شستن دست و صورتتون والبته قبلش کمی هم (اهم)پارچه رو باز می کنی .با لبخند ملیح همیشگی که همیشه همراهتونه کارتهای تاروت کبیر رو از توی پارچه در میارین و خطاب بهشون می گین :سلام صبح بخیر ابله کوچولوی من ..............(البته چون کلید ابله رو همیشه روی کارتها می ذارم این طوری بهش سلام می کنم.....)بعد هم بعد از گفتن بسم الله به تک تک کارتها نگاه میکنم و تو دلم باهاشون حرف می رنم.............بعد هم بر می زنم و خواستمو ازشون می خوام.........یعنی می گم.....دوستان عزیزم....بهم بگین آره یا نه؟امروز آره یا نه..........................ای خدا ...بعد هم تو دلم میگم....آره.....آره....آره......تورو خدا امروز دیگه آره بیاد.................ولی بازم کلید (درویش)رو میده............یعنی 60 درصد نه 40 درصد آره....................اوه با این حساب روز 31 بعد از اون ماجرا هم با نه شروع می شه..............یعنی خواسته ت امروزم اجابت نمی شه..............ولی توی این 31 روز حتی اه هم به کارتها نگفتم.چون با این حساب به خاطر بی احترامی ای که در حقشون می کردم حتما یه بلایی سرم نازل می شد...............بله اینم گوشه ی دیگه ای از شیرینی زندگی..............میری طرف آشپزخونه که یه چیزی کوفت کنی....که یهو یادت می افته..........ای بابا بچه مگه روزه نیستی؟؟؟؟خب یه کار دیگه می کنیم تا شیرینی لحظات قبل جبران بشه..............یه نیگا به دکوراسیون اتاقت می کنی می بینی چقدر تکراری شده...........خب بهتره دیگه به جای رنگ زرد رنگ قرمز رو توی مقوا بزنی و بزنی بالای تختت تا این جوری چشمات بیشتر خیره بشه و بفهمی که چقدر آرزوهات زیادن و چقدر به چیزای پست وابسته ای ..........آخه کی گفته فرمز رنگ اشتیاقه؟نه بابا اینجوریام که می گن نیست............قرمز رو با یه مربع بالای تختم نشون می دم که بگم اشتیاقم به این دنیا روز به روز کمتر می شه................................واااااااااااای حالا با این یکی تیکه حال کن تا ببینم بازم حرفی ته گلوم می مونه که براتون بگم یا نه.............................................الان دارم یه سانگ باحال از رپری باحال که اسمش (اسمیته)گوش می دم ....................می دونی چی می گه؟من که کل آهنگ رو حفظم پس اگه بخونه و بره من بازم بلدشم.................گوش کن ببین چی می گه :"عاشق نیستی نمی دونی دردم چیه/ تو این دنیا نمی دونم مرحم کیه؟/ مزد این همه خوبی آره حتما اینه/ سردیه نبودنت آره جز هفت سینه/ مثه ابرا چرا آخه چشمام باشه خدا؟بگو سردیه دستام آخه تا کی؟/ خدا سزای من این همه تنهایی نیست/ شده نمره ی من توی تنهایی بیست..........."دیگه بقیه ش به درد شما نمیخوره....................برید واسه خودتون ول بچرخید تا افطار بشه.........وای چه زود گذشت..............داغون شدم.....تاروت عزیزم پس کی بله ی صد در صدو بهم می دی؟بازم تنها باید افطار کرد....البته یادمه هیچ وقت تنهایی هیچی از گلوم پایین نمی رفت ........ولی گذشت زمان آدمارو طوری تغییر می ده که حتا خود گذشته شون رو هم نمی شناسن.....................دیگه بیشتر از این نمی دونم چه جوری عسلی زندگی رو براتون شفاف سازی کنم؟؟؟..................(این بخشی از خاطرات خیلی وقت پیشم بود)

نوشته شده توسط هیمان و آرتمیس در ساعت 9:4 بعد از ظهر | لینک  | 

از اینکه چند وقتی در کنارتون نبودیم ما رو ببخشین .ولی امروز تونستم از بین وسایل قدیمی م یه چیزایی پیدا کنم که اطمینان دارم خوشتون میاد می خوامشمارو با یکی از پر خواننده ترین و تاثیر گذارترین نویسندگان امروز آشنا کنم

............منظورم کسی نیست جز (پائولو کوئلیو)ی کیمیاگر .....درسته.خیلی از شماها اونو به اسم گیمیاگر می شناسید چون اون تونست با شاهکار (کیمیا گر)ش خودشو در اذهان ما جا کنه .اون با گفته های نرم و لطیفی که نسبت به عشق ایزدی بیان میکنه روحتون روهم میتونه تسخیر کنه .کتابهای کوئلیو به 56 زبان ترجمه شده اند و اون طرفداران پرو پا قرصی برای خودش در سرتاسر دنیا کسب کرده .یکیشون من .حتی آرتمیس هم عاشق (عطیه ی برتر)کوئلیو ست

.حتی کتاب کیمیاگر به عنوان یک کتاب درسی در دانشگاه های اروپا و آمریکا و خیلی جاهای دیگه تدریس می شه .کوئلیو زاده ی برزیل است و عاشق زیبایی و هنر و البته عرفان.................امکان نداره که شما یکی از کتابهای کوئلیو رو بخونید و داستان زندگی خودتون رو توش نبینید .کوئلیو به شما کمک میکنه تا عطیه و ضمیر خود آگاهتون رو که خیلی وقته فراموش شده رو پیدا کنید و به خودتون نزدیک تر بشید منظورم همون خداست..........یعنی بنده در صورتی خدای خودش رو می شناسه که درک کاملی از خودش و الطاف درونش داشته باشه.............امیدوارم با هام در این مورد هم فکر باشید..............کتابهای کوئلیو توسط یکی از بهترین مترجمان خوبمون که همون (آرش حجازی )ترجمه شدند ارش یک نویسنده ی خوب هم هست و یک کتاب زیبا که عنوانش(شاهدخت سرزمین ابدیت)هست نوشته. درسته که مترجمان زیاد دیگه ای هم در ایران کتابهای کوئلیو رو ترجمه کردن ولی باید این نکته رو بدونید که انتشارات (کاروان)تنها ناشر قانونی اثار کوئلیو در ایران می باشد و کوئلیو از آرش خواسته که مطمئن بشه که هیچ ناشر دیگه ای در ایران هیچ یک از آثارش رو یا آثار وابسته به اون ویا حتی نام کوئلیو رو هم منتشر نکنه.و در آخر من برای شما فهرستی از آثار پائولو کوئلیو رو در اینجا ذکر می کنم.

خاطرات یک مغ(1987)

کیمیا گر(1988)

بریدا(1990)

عطیه ی برتر(1991)رساله ای درباره ی عشق

والکیری ها(1992)

کنار رود پیدرا نشستم و گریستم(1994)

مکتوب(1994)

کوه پنجم(1996)

نامه های عاشقانه ی یک پیامبر(1997)مجموعه نامه هایی که جبران خلیل جبران به معشوقه ش(ماری هسکل)نوشته و کوئلیو اونها رو جمع آوری کرده.

دومین مکتوب(1997)

کتاب راهنمای رزم آور نور (1997)

ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد(1998)

شیطان و دوشیزه پریم(2000)

پدران فرزندان و نوه ها(2002)

قاموس فرزانگی(2002)یازده دقیقه(2003)

زهیر(2005)

چون رود جاری باش(2006)

و در آخر جدیدترین اثر کوئلیو که من هنوز تهیه اش نکردم ( ساحره ی پورتوبلو ) هست که چاپ2007 هست .

به شما اطمینان می دم که از خوندن هیچ یک از آثار کوئلیو پشیمون نخواهید شد .بلکه تشنه ی آثار دیگه ش هم می شین .................امتحانش به یه کم ولخرجی می ارزه ......اگر هم بودجه ندارید می تونید از قطعات جیبی استفاده کنید چون قیمتشون کمتر از 2000 تومنه .....بنابراین می تونید کتابهای بیشتری داشته باشید.................

تا دیدار بعد شمارو به ایزد منان می سپارم و امید وارم ماه رمضون امسال کلی واسه خودتون حال کنید......آخ که چقدر دلم اون روزا رو می خواد................................

نوشته شده توسط هیمان و آرتمیس در ساعت 10:34 قبل از ظهر | لینک  | 

راستش اون مطالبی که خوندین گوشه ای از گریه های ساکت ما بود که خیلی ناگهانی تصمیم گرفتیم اونارو تو یه همچین جایی که معلوم نیست مخاطبانش کیا هستن نقل کنیم.....شما می تونید به همون راحتی که با فرشته ی نگهبانتون در 3 سالگی صحبت می کردین با ما هم صحبت بشین.......چون ما هم واقعا گاهی به یه فرشته ی نگهبان نیاز داریم....هر چند که دیگه فرشته ی نگهبان از 3 سالگی ما رو به حال خودمون رها کرده.........

امیدواریم بتونیم به نیاز های شما عزیزان پاسخ هایی را که انتظارش را دارید بدهیم..............راستش ما اکثر کتابها و اثار هنرمندان بزرگ این کره ی خاکی رو از نظر گذروندیم و خوشحال می شیم که شما رو هم با تجربه های کممون اشنا کنیم.در اینده ای نزدیک به در خواست های شما در مورد موضوعاتی که از ان مطلع هستیم پاسخ خواهیم داد......نگران موضوعش نباشید ما از هنر گرفته تا تخیل وحقیقت وزیبایی و زشتی و آب و ماهی و خاک وگل و فرشته و ادمیزاد و........................برای دل شما خواهیم نوشت...................

دوستتان داریم ای دوستان ما که پنهانید در پیدای ما...................

منتظر حرف هایتان در حیاط خلوت دل همایه تان هستیم

دوست دارتان آرتمیس و هیمان.

نوشته شده توسط هیمان و آرتمیس در ساعت 11:45 بعد از ظهر | لینک  |